Part.1
دسته ی چمدون رو گرفت و به سمت خروجی های فرودگاه حرکت کرد . با دیدن اولین تاکسی خالی درب ماشین رو باز کرد و سوار شد . همراه با حرکت ماشین به سمت خیابون اصلی راننده پرسید : "مقصدتون کجاست؟". با کمی مکث پسری که چند لحظه پیش سوار ماشین شده بود جواب داد : "کمی جلوتر بهتون میگم ."
تو طول مسیر از شیشه ماشین که مقداری پایین اومده بود به خونه ها ، درخت ها ، کوچه ها و ... خیره شده بود . باد ملایمی موهای مشکی بلندش رو نوازش میکرد . تمام خیابون ها و کوچه ها غریبه بودن . خورشید مثل قبل لبخند گرمی نداشت .
-----------
بالاخره بعد از شمردن بیش از ده چراغ قرمز به مقصدش رسیده بود . از ماشین پیاده شد و بعد از گرفتن چمدونش تشکری از راننده کرد و به سمت در بزرگ ویلا حرکت کرد . اینجا خبری از آپارتمان و برج های بلند تا دل آسمون نبود . همه جا سرسبز و پر از درخت های کوتاه و بلند با شکوفه های گیلاس بود . گل های بابونه که عطرشون کل فضا رو پر کرده بود . بعد از کلی دور و اطراف ویلا رو دید زدن بالاخره تصمیم گرفت زنگ در رو بزنه . از شانس بدش زنگ در دو روزی بود که بخاطر تعویض در اصلی ویلا خراب شده بود . بعد از چند دقیقه در توسط شخص نا آشنایی باز شد . فردی که در رو باز کرده بود با دیدن چهره ی غریبه سریع شروع به صحبت کرد : "فک کنم از کارآموز ها باشید پیست یکم اونورتره ، اینجا ویلای شخصی هست ." همراه با اشاره به دری که یکم از ویلا دور تر بود گفت .
"اه نه من کارآموز نیستم ؛ هان جیسونگ شی اینجا زندگی نمیکنن ؟ مطمئنم که ادرس رو درست اومدم !". "بله اینجا ویلای هان جیسونگه اما شما ؟". "من هان فلیکس برادر کوچکتر هان جیسونگم". "اوه فلیکسی ؟! ببخشید انتظار آشنایی رو امروز نداشتم . جیسونگ گفته بود اخر هفته میای ." با شرمندگی دستی به پشت گردنش کشید . "من از شما عذر میخوام که بدون خبر غافلگیر شدید . قصدم سوپرایز کردن هیونگ بود !". سر به زیر و با صدای ملایم گفت. " سوپرایزت هنوز هم خراب نشده میتونی بیای داخل به جیس چیزی نمیگم داره به کارآموز ها سوارکاری یاد میده !" چشمکی با یه لبخند شیرین تحویل پسر کوچکتر داد .
"واقعا ممنونم ازتون .".
#bts#straykids#felix#han#fiction"kpop#بی_تی_اس#فیکشن#استریکیدز#هان#فلیکس#ارمی#کیپاپ#
تو طول مسیر از شیشه ماشین که مقداری پایین اومده بود به خونه ها ، درخت ها ، کوچه ها و ... خیره شده بود . باد ملایمی موهای مشکی بلندش رو نوازش میکرد . تمام خیابون ها و کوچه ها غریبه بودن . خورشید مثل قبل لبخند گرمی نداشت .
-----------
بالاخره بعد از شمردن بیش از ده چراغ قرمز به مقصدش رسیده بود . از ماشین پیاده شد و بعد از گرفتن چمدونش تشکری از راننده کرد و به سمت در بزرگ ویلا حرکت کرد . اینجا خبری از آپارتمان و برج های بلند تا دل آسمون نبود . همه جا سرسبز و پر از درخت های کوتاه و بلند با شکوفه های گیلاس بود . گل های بابونه که عطرشون کل فضا رو پر کرده بود . بعد از کلی دور و اطراف ویلا رو دید زدن بالاخره تصمیم گرفت زنگ در رو بزنه . از شانس بدش زنگ در دو روزی بود که بخاطر تعویض در اصلی ویلا خراب شده بود . بعد از چند دقیقه در توسط شخص نا آشنایی باز شد . فردی که در رو باز کرده بود با دیدن چهره ی غریبه سریع شروع به صحبت کرد : "فک کنم از کارآموز ها باشید پیست یکم اونورتره ، اینجا ویلای شخصی هست ." همراه با اشاره به دری که یکم از ویلا دور تر بود گفت .
"اه نه من کارآموز نیستم ؛ هان جیسونگ شی اینجا زندگی نمیکنن ؟ مطمئنم که ادرس رو درست اومدم !". "بله اینجا ویلای هان جیسونگه اما شما ؟". "من هان فلیکس برادر کوچکتر هان جیسونگم". "اوه فلیکسی ؟! ببخشید انتظار آشنایی رو امروز نداشتم . جیسونگ گفته بود اخر هفته میای ." با شرمندگی دستی به پشت گردنش کشید . "من از شما عذر میخوام که بدون خبر غافلگیر شدید . قصدم سوپرایز کردن هیونگ بود !". سر به زیر و با صدای ملایم گفت. " سوپرایزت هنوز هم خراب نشده میتونی بیای داخل به جیس چیزی نمیگم داره به کارآموز ها سوارکاری یاد میده !" چشمکی با یه لبخند شیرین تحویل پسر کوچکتر داد .
"واقعا ممنونم ازتون .".
#bts#straykids#felix#han#fiction"kpop#بی_تی_اس#فیکشن#استریکیدز#هان#فلیکس#ارمی#کیپاپ#
- ۱۲۴
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط